روزمرگی های من و رادوین
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای خوبم 
واقعا راست میگن که هر چه بچه بزرگتر بشه سخت تر میشه
چند روزه که رادوین از من میخواد که فقط باهاش بازی کنم و هیچ کاری نکنم
واقعا دیگه به کارهای خودم نمیرسم
هیچ علاقه ایی به اسباب بازی خودش نداره
بیشتر دوست داره کارهایی رو که من انجام میدم رو خودش انجام بده مثلا غذا درست کردن جارو کشیدن . حتی cd گذاشتن رو میگه که خودم انجام بدم و ما تو خونه هیچ کاری رو نمیتونم انجام بدیم بیشتر اوقات مسولیت بهش میدم مثلا میگم که رادوین غذا رو سرخ کنه خودم کنارش می ایستم و مراقبش هستم ولی کارهام خیلی کند پیش میره چون همه چیز رو بازی بازی انجام میدم
از وقتی که رادوین خیلی کوچیک تر بود احسان و من هر وقت میرفتیم اتاق رادوین حتما در میزدیم
و به رادوین این احترام رو میزاشتیم چون اتاق شخصی خودش بود . گاهی اوقات به احسان می گفتم که احسان چر ا الان الان که رادوین متوجه نمیشه ما در میزنیم . گاهی اوقات خندهمون میگرفت
ولی الان رادوین داره کم کم متوجه میشه که وقتی داره تو اتاقی میره باید در بزنه . قربون پسر قشنگ بشم 
یه کار جالبی دیگه که رادوین انجام داد این بود که عمو سامان موهاش خیلی بلند شده بود و از ارایشگاه وقتی اومد خونه رادوین پایین بود همون لحظه رادوین به عمو سامانش اشاره کرد بعد دستش رو رو موهاش گذاشت گفت ااااااااااااااااااااااا(یعنی عمو سامان موهاش رو کوتاه کرد ه) برام خیلی جالب بود که تو عرض چند ثانیه زود تشخیص داد . کلی بغلش کرد و بوسیدمش . 


اینجا رادوین برای اولین بار تجربه کرد وقتی پاش رو تو اب بزنه چی پیش میاد ..
از این بابت خیلی خوشحال بود که چیز تازه ایی رو کشف کرده
دیروز مادر شوهری و پدر شوهری رو بردیم راه اهن تهران تا با خواهر شوهری و همسرش برند مشهد خونه مادرشوهرش . ولی راه اهن قزوین ساعت حرکتش با بلیط تهران جور نبود و احسان گفت که ما تا تهران میبریمتون
و از قزوین تا تهران رادوین تو ماشین کلی برامون رقصید و با هر اهنگی هم نمیرقصید
و از ما میخواست که همکاری کنیم . پدرشوهری و مادرشوهری و من و احسان باید سرمون رو تکون میدادیم و همکاری میکردیم .همه بهمون نگاه میکردند
موقع خداحافظی رادوین خیلیییییییییییییییییییییییییییی گریه کرد
از گریه رادوین خودم هم بغضم گرفته بود
بعد از اونجا راهی تندیس تو تجریش شدیم زیاد ترافیک نبود
عمو سامان هم با متین و مهتاب کلاس داشتن و قرار گذاشتیم اونا هم اومدن اونجا. بعد یه گشت و گذاری زدیم. فروش فوق العاده زده بودن و قیمتها هم بد نبود
و یه خرید جزئی انجام دادیم و مهتاب رو رسوندیم خونشون واومدیم خونه . ولی رادوین موقع برگشتن یه خورده اذیت شد اخه همش تو ماشین بود و خسته شده بود

تمام دکمه های ماشین رو میدونه که چه کاری رو انجام میده همه جا فرماندار ما هست
امروز صبح از کارگاه مادر و کودک نیلوفر ابی تماس گرفتن
و گفتن که ساعت کلاسها تغییر کرده و 2 تا 3 زوزهای شنبه هست .خیلییییییییییییییییییییییییی خوشحال شدم از اینکه میتونم رادوین رو ببرم کلاس .
شنبه این هفته شروع کلاس رادوین هست و قراره که براش خوراکی بخرم چون 10 دقیقه از زمان کلاس برای اموزش نحوه تقسیم خوراکی بین دوستانشون هست
احساس میکنم که خیلی مفید باشه و از اینکه میخواد زبان انگلیسی رو یاد بگیره خوشحالم

تو این عکس رادوین داره فیلمهای کوچولویش رو میبینه و خیلی ذوق میکنه .
امروز هم رادوین رو باید ببرم اتلیه یکی از دوستان که داره عکاسی میخونه و میخواد عکس رادوین رو بزاره تو مجله و از من خواسته که رادوین رو ببرم اونجا تا چند تا عکس بگیرن وقتی اماده بشه عکسها و میزارم اینجا
راستی دوستان من گواهینامه ام رو قبول شدم 


روزمرگی های من و رادوین
